مزه مزه

آن‌كس لذت مي‌برد که غذا را زير زبان مزه‌مزه ‌کند

پیتزا داوود نمادی از تهران مدرن دهه 40

خیابان حافظ، بالاتر از جمهوری، خیابان نوفل لوشاتو، نرسیده به سفارت فرانسه یک کوچه تنگ و تاریک با در فلزی قرار دارد که برای خیلی از رهگذران ناشناخته است؛ کوچه لولاگر. داخل کوچه که شدی، فراموش کن که محصور در میان بازار های فروش گوشی موبایل و لوازم الکترونیکی دیگر هستی. این جا تهران است. سال 1340.


پیتزا داوود ته این کوچه است. جعبه های نوشابه، بیرون مغازه روی هم قرار گرفته اند. برای زنده کردن هر تصوری که از رستورانی قدیمی و صمیمی کوچک در ذهن داریم، کافی است وارد شویم. «آقا داوود»، صاحب مغازه را از هیکل قوی اش می توان شناخت که پشت یخچالی قدیمی ایستاده می پرسد چی میل دارید؟!
فرقی نمی کند چه غذایی سفارش بدهی. با ورود به پیتزا داوود، تکه ای کاغذ آلومینیومی برش می خورد و بر روی آن توده ای کالباس به همراه سس گوجه فرنگی و آویشن و فلفل سبز قرار می گیرد و پیش رویت گذاشته می شود تا خوردن را آغاز کنی.
اگر توانستی دور اول را تمام کنی، با انبوهی دیگر از کالباس ها، وارد مرحله ی بعد می شوی.
این کار آن قدر ادامه پیدا می کند تا پیتزا ها از داخل فر بیرون بیایند. برای این کالباس ها لازم نیست حتا یک ریال بپردازی؛ این حسن بزرگ پیتزا داوود است!
این مغازه نزدیک به نیم قرن است که هر شب، با نور خود کوچه ی لولاگر را روشن می کند. اگر جا به اندازه ی کافی برای نشستن نباشد، ناگزیری روی جعبه های تلنبار شده نوشابه پشت میز بنشینی، در حالی که روی آنها یک پتو انداخته شده تا کمی راحت تر بتوان نشست.
اگر صاحب مغازه حس کند که بیش از توانت سفارش می دهی، به تو تذکر می دهد، از این مساله تعجب نکن، در پیتزا داوود چیزهای زیادی برای تعجب کردن وجود دارد. 

در سی سال پیش تمام دیوارهای مغازه پوشیده شده بود از کارت ویزیت مشتریان داوود ،دیوارهای طرفین مملو بود از کارت ویزیت فلان پزشک و دندان پزشک و وکیل دعاوی تا کانال سازی بهمان و قصابی و طباخی و حتی تخلیه چاه ، تا اینکه حدود بیست و چند سال پیش با اعتراض شدیداللحن سازمان بهداشت و تهدید به تعطیلی مغازه، داوود مجبور شد روی دیوارها وکارت ویزیتها را به احترام مشتریان نایلون کلفت بکشد و سپس روی نایلون را سرامیک کند تا هم خواسته سازمان بهداشت تأمین شود و هم به یاران جفا نشود و در هر صورت بعد از این موضوع قرار شد برای آنکه همچنان نمادی از مشتریان در مغازه باشد یک نمونه کوچک از ابزار کار یا سمبل حرفه آنها را از سقف مغازه آویزان کنند مثلا پزشک یک گوشی آویخته بود ، متخصص کامپیوتر ،دیسکت(آن زمان هنوز سی دی چندان رایج نبود)، بنا مالهء بنایی آویزان کرده بود و تعمیرکار ،انبر دست حتی دختر خانمی که شغل مشخصی نداشت لنگه چکمه خود را از سقف آویخته بود و همه اینها به خاطر خود داوود و رفتار و منش خاصش بود.

 

 

 اما در میان همه ی این ها یک جمله بیشتر از بقیه جلب توجه می کند : لطفا خالی نبندید. آقا داوود اگر احساس کند، کسی در مغازه اش در حال لاف آمدن و یا خالی بستن است، زنگ فلزی زورخانه ای خود را به صدا در می آورد و می گوید : خالی نبند! و این یعنی آن که در این پیتزافروشی نمی توانید «مخ کسی را بزنید».

در مورد رفتارهای خود داوود بگوییم که اولا هیچ وقت سیگارش خاموش نبود، همیشه یک سیگار روشن داخل زیرسیگاری یا کنار فر پخت پیتزا وجود داشت  که معمولا دود می شد و می رفت هوا، به هر سیگار شاید فقط دو پک میزد ولی قبل از اینکه سیگار تمام شود با آتش آن حتما بعدی را روشن می کرد. و تقریبا تمام مشتری ها را به اسم کوچک می شناخت و بعضا از سلامت خانواده و کسب و کار مشتری پرس وجو می کرد.

 در اوایل انقلاب که اوج گروه بازی و دسته بندی و سیاسی کاری بود و برخوردهای تند افراد با یکدیگر به خاطر نظرگاههای سیاسیشان بود، هیچکس حق نداشت با آراء سیاسیش  وارد مغازه شود و اگر احیانا چنین اتفاقی می افتاد داوود به شدت اعتراض می کرد و می گفت بیرون این مغازه فدایی ومجاهدو توده ای و حزب اللهی و غیره هستید، اینجا همه دوست و مشتری هستیم و اومدید پیتزا بخورید و واقعا هم همینطور بود حتی از دوستان شنیده بودم که در دوران درگیریهای شدید حکومت با مخالفان، داوود اجازه نداده بود کمیته یا سپاه کسی را در مغازه دستگیر کنند.

  داوود صندوقچه ای روی پیشخوان گذاشته بود که وقتی مشتری صورتحسابش را می پرداخت داوود مقداری از آن را داخل صندوقچه می انداخت. چندین بار پرسیدیم آقا داوود جریان این پول چیست؟ و چرا داخل صندوقچه می اندازی؟ جواب می داد که این سهم سود شریکم است. بعدها ما از جایی فهمیدیم که شریکی درکار نیست و داوود اینها را به قول خودش می اندازد در صندوق امام زمان برای کمک به مستحقان! این را واقعا هیچوقت نمی گفت.

داوود یک قرار جالبی هم با مشتریهای قدیمی  دارد به این ترتیب که وقتی یک نفر را برای اولین بار می بردید آنجا و او را به این ترتیب به داوود معرفی می کردید که" آقا داوود این آقای فلانی از دوستان خیلی خوب ما هست "در واقع به او خط می دادی که پیتزایش را پر از فلفل کند و بعد فرد نگون بخت پیتزای بسیار تند را می خورد و آتش می گرفت و باعث انبساط خاطر حضار می شد و خاطره ای می شد برای همه.

به هر حال بعد از اینها هم فهرست وار عنوان کنیم که در ابتدای سفارش در فویل برای مشتری مقدار زیادی کالباس و فلفل ترشی می ریخت که تا آماده شدن پیتزا بیکار نباشی بعد از اتمام تناول پیتزا حتما می پرسید سیر شدی یا نه؟ و اگر نشده بودی با همان پول یک پیتزا باز هم برایت پیتزا طبخ می کرد ،کسی آنجا حق نداشت با دیگری تعارف کند که من پول را حساب می کنم اگر چنین می شد این داوود بود که بنا به تشخیص خودش اعلام می کرد که از چه کسی پول را می پذیرد . در هر صورت مجموعه بسیار جالبی بود با فضا و وقایع دلپذیر .

البته برای دوستانی که به دنبال غذای خوشمزه و لوکس هستند باید عرض کنم به هیچ وجه برای تناول پیتزای خوشمزه پیش داوود نروند چون آن کالباسها که ماده اصلی هستند چندان مأکول نیستند. اما دیدن و لمس آن اتمسفر چیزی است که به هیچ وجه قابل قیاس با لذت خوردن پیتزا نیست.

به نظر من داوود و پیتزاداوود هم از نمادهای تهران هستند و چنانچه تا امروز برای اهالی تهران معرفی نشده اند جفا به هردو شده ، هم به داوود و هم به شهروندان تهران ./میخکوب

 

 

به نقل از وبلاگ چارمیخ

   + معصومه ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()