مزه مزه

آن‌كس لذت مي‌برد که غذا را زير زبان مزه‌مزه ‌کند

از شمشیری تا شمشیری

 یکی از نام های قدیم و پرآوازه صنف چلوکبابی را که، که شهرتش را نه فقط از کیفیت بالای غذای خوش طعم و دلپذیر، بلکه از ورود صاحبش به جبهه ملی و یاری دکتر محمد مصدق در آغاز دهه 30 کسب کرد.
آن نام پر آوازه «شمشیری» است، همان نامی که بعدها بنابر عادت ما ایرانی ها، که با نام های خوش اقبال عمومی برخورد می کنیم، مواجه و به اصطلاح (اپیدمی) همه گیر شد، و از آن پس نام بسیاری از  چلوکبابی های تهران و دیگر شهر ها بجا و نابجا «شمشیری» گشت.


در تهران قدیم، غذاپزی عمومی فراوان نبود ،بهتر است، بگوییم بافقری که به طور کلی عموم جامعه را درگیر کرده بود، اغلب مردم امکان غذاخوردن بیرون از خانه را نداشتند. از دیگر سوی راه و رسم ایرانی در غریبه پذیری و مهمان نوازی، مشتری ای را برای چنین کسبی باقی نمی گذارد، تا جامعه احساس نیاز به کسبی چون غذاپزی عمومی کند.
 در عصر ناصری با برقراری ارتباط اروپاییان، اندک اندک  در ÷ایتخت غذاپزی هایی بسیار ابتدایی پدید آمد، و با گذشت زمان، بعدها رستوران ها و هتل هایی ساخته شد، ولی آنچه در جامعه تهرانیان آن روزگار بیشتر دراین زمینه باب بود، غذاپزی هایی نظیر جگرکی، آبگوشت (خود انواعی داشت، مانند؛ دیزی، یخنی، دوده و...)آشپزی، دم پختکی، سیراب شیردانی، کله پزی، و... بودند.  آن روزگار این غذاپزی ها اغلب سیار و دوره گرد بودند. معدود دکان های غذ پز در مراکز محله های سنگلج و چال میدان و عود لاجان و به طور عمده در محله بازار قرار داشتند .
اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات ناصر الدین شاه در روزنامه خاطرات خود، از عادت شاه قجر در رفتن به شکار هنگام بارش برف در دشت تهران بار ها یاد کرده است، ولی روزی که برف فراوانی باریده بود، می نویسد :
« امروز برف زیاد آمده وشاه از رفتن به شکار خودداری نموده، و فرمان داد، از بازار برایش چلو کباب بیاورند ....»
 این مطلب از وجود دکان چلو کبابی در بازار تهران بدان روزگار حکایت دارد.
 

 در سبزه میدان، مهمترین میدان تهران قدیم، گوشه جنوب شرقی اش قهوه خانه ای واقع بود، که پشت مسجد شاه قرار داشت .مرحوم شهری درباره این قهوه خانه می نویسد :
«... این قهوه خانه، پشت مبال (مستراح) مسجد شاه بود، از این روی مردم تهران آن را «قهوه خانه مبال آباد »می گفتند ...»
 تهرانی های کم شمار آن دوران، شیوه نامگذاری خاصی داشتند، که مورد اقبال و پسند خاص و عام بود .نام هایی چون؛شعبان بی مخ، حبیب ننه فاطمه، کریم شیره ای (دلقک ناصرالدین شاه)،  تیر دوقلو (به مناسبت نصب دو تیربرق پهلوی هم)، کوچه پشت بدنه (بدنه =حصارشهر )، و ...نمونه هایی از این دست است.
از این راه بود، که قهوه خانه مزبور در میان تهرانی ها «قهوه خانه مبال آباد» خوانده می شد. مالک این قهوه خانه شخصی با نام حسن بود، که او را مردم  «حسن مبال آبادی» می گفتند. سرنوشت این حسن آقا، سوای دیگر قهوه خانه دارهای تهران رقم خورده بود، قرار بود، که وی به شهرتی عظیم دست یابد، و نامی ماندگار در تاریخ تهران شود.

 حسن آقا، بعدها قهوه خانه اش را به هم زد، و در آنجا چلوکبابی آبرومندی دایر کرد . کارش گرفت، و آوازه اش در سراسر شهر بلکه کشور پیچید. همزمانی این ماجرا با مبارزات جبهه ملی و پیروزی دکتر مصدق در عرصه سیاست و نهضت ملی نفت، وی را به سوی دکتر مصدق کشاند، و سرانجام جذب جبهه ملی شد. وی از آن چلوکبابی به ثروت زیادی دست یافت، و بعدها  به «حاج حسن شمشیری» معروف گشت.
 او در عصر دکتر محمد مصدق از طرفداران پروپاقرص وی بود. روزیکه دولت او دست نیاز به سوی مردم دراز کرد، شمشیری یک میلیون تومان (برخی گفته اند؛ سه میلیون- برای ارزیابی این مبلغ به برخی قیمت های آنروز توجه می کنیم : چلوکباب 2 ریال، گوسفند زنده 20 ریال،  خانه 200 متری 60  ریال ) آن روز اوراق قرضه به قصد کمک از دولت خریداری کرد. حاج شمشیری در جریان کودتای 1332 خورشیدی، مغضوب حکومت پهلوی و دستگیر شد، گفته اند؛ وقتی سپهبد تیمور بختیار علت این نزدیکی و ارتباط را می پرسد، او  پاسخ می دهد :
« من عاشق مصدق ام ...»
 بختیار هم از شنیدن این جمله، عصبانی می شود، و سیلی محکمی به او می زند .حاج حسن در جریان محاکمه دکتر مصدق مدتی به جزیره خارک تبعید شد ،ولی بعد از این جریان به تهران بازگشت، و دور از فعالیت سیاسی به اداره چلوکبابی اش که بیش از پیش به شهرت رسیده بود، پرداخت.
 وی را پس از مرگ در مقبره بزرگی که در گورستان ابن بابویه داشت، دفن کردند.
وقتی شادروان غلامرضا تختی، پهلوان نامدار ایران در گذشت، او را نیز در همین آرامگاه به خاک سپردند.
حاج حسن شمشیری را فرزندی نبود، او هنگام مرگ ثروت فراوانی داشت، و یکی از سرمایه داران بزرگ ایران به شمار می رفت .همراهی او با مصدق، در راه سعادت و خیر خواهی ملت ایران در تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین ثبت است.روحش شاد

 

مطالب این نوشتار تماما از وبلاگ داریوش شهبازی برداشته شده است.

   + معصومه ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()